تبلیغات
وبلاگ تخصصی مهندسی برق (قدرت) - گذری كوتاه بر زندگی احمد عبدی‌زاده دشتی اولین قاضی ممسنی و لر قسمت سوم
 
وبلاگ تخصصی مهندسی برق (قدرت)
بهترین نعمت سلامتی است
درباره وبلاگ


تمام مطالب این وبلاگ را به روح بزرگ عموی عزیزم احمد عبدی زاده تقدیم میكنم.
در صورت داشتن سوال-انتقاد و پیشنهاد و تمایل به ارتباط با ما از طریق تماس با مدیر در بالای صفحه و یا آدرس زیر ایمیل بزنید
bhroozsolimani@gmail.com

مدیر وبلاگ : بهروز سلیمانی كارشناسی ارشد برق قدرت گرایش ماشینهای الكتریكی و کاردانی کامپیوتر و دانشجوی رشته حقوق دانشگاه پیام نور رستم
موضوعات
پیوندهای روزانه
پیوندها
نظرسنجی
لطفا نظرات خود را جهت بهتر شدن وبلاگ ثبت نمایید







برچسبها
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
احمد عبدی زاده (سلیمانی) دشتی.zip - 31 KB چت روم | قالب وبلاگ
اولین قاضی ممسنی
گالری عکس
دریافت همین آهنگ

حرکت متن استاتوس بار دریافت کد حرکت متن چت روم

كرد و نه تنها از لحاظ مالی بلكه از لحاظ عاطفی با اطرافیانش تقسیم كرد و به جرات می‌توان گفت قسمت كمی از آن را صرف همسر و فرزندان خود كرد با اینكه همسر وی بزرگ شده شهر بود ولی پا به پای آقای عبدی زاده تمام مشكلات ایل و طایفه‌اش را به دوش می‌كشید.به راستی درست گفته اند كه همیشه انسان‌های بزرگ در كنار خود زنان بزرگی را داشته‌اند كه به روح همسر گرامی وی نیز درود و رحمت می‌فرستیم.

وی در یکی از خاطراتش می‌نویسد: زمانى که به راهنمایى آقاى محترمى به کالج آمریكایی رفتم دى‏ماه سال ۱۳۱۴ بود. جلو سردر عمارت بزرگ این جمله روى کاشى نوشته شده بود: ”حقیقت را خواهید شناخت و حقیقتْ شما را آزاد خواهد کرد. “

محوطۀ بزرگ و عمارتهاى بزرگ کالج براى منى که در دبستانهاى کوچک درس خوانده بودم بسیار شگفت‏آور و هیجان‏انگیز بود.  فکر نمى‏کردم به من فقیر و بى‏پول اجازه ورود به چنین جایى بدهند.

داخل آن عمارت بزرگ شدم. بالاى هر درى سمتهاى افراد نوشته شده بود. روى یکى از آن درها نوشته شده بود ’معاون رئیس مدرسه.‘ گشتم اتاق رئیس را پیدا کنم. گفتند به مرخصى به آمریکا رفته است. واماندم و داشتم مایوس مى‏شدم. بعد از کمى تأمل، به خودم جرئت دادم و رفتم در اتاق معاون را باز کردم و آهسته داخل شدم. سلامى کردم و ایستادم. مردى مسن و موقّر پشت میزى نشسته بود. نگاهى به من کرد و به ‏فارسى گفت: ”که هستى و چکار دارى؟“ مقصودم را گفتم: مى‏خواهم درس بخوانم، پول ندارم. قدرى نگاهم کرد. سرى تکان داد و کمى مکث کرد. بعد دست در کشو میزش کرد و یک کارت در آورد و اسم و فامیل و نام پدر مرا و یک شماره روى آن کارت نوشت و به من داد و با مهربانى گفت: ”فردا بیایید و بروید سر کلاس.“

فردا رفتم سر کلاس. بعد هم مرا به شبانه روزى فرستادند. یکى از شاگردان را هم معین کردند که در دروس به من کمک کند. پس از چند ماهى که سرکلاس مى‏رفتم، یک صبح دیدم مردى مسن، بلندقد و خوشرو وسط راهرو ایستاده است و به شاگردانى که وارد مى‏شدند مى‏گوید: ” زود زود بروید سر کلاس.“  فهمیدم این مرد جردن و رئیس دبیرستان است.

براستى دکتر جردن گویى براى تعلیم و تربیت ساخته شده بود. تمامى همّ‏وغمّش تربیت و تعلیم شاگردان کالج بود. اگر شاگردى را مى‏دید که وقت راه‏رفتن سرش پایین است، به او هشدار مى‏داد: ”مگر مرغى و مى‏خواهى دانه جمع کنى؟ سرت را بالا بگیر و با بدن راست راه برو.“

بعدها که افتخار شاگردى او را در درس جغرافیاى تاریخى پیدا کردم، مى‏دیدم پیش از آنکه ما شاگردان به کلاس برویم، کلاهش را روى میز گذاشته است - اخطارى به ما که بدانیم حتماً خواهد آمد- چون به تمامى مدرسه سرکشى مى‏کرد...ادامه در قسمت چهارم 



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر